به پايان دو چيز نمي توان رسيد : دانش و خرد . [امام علي عليه السلام]
ياشيل مغان -yashil moghan
   1   2      >

نامه چارلي‏چاپلين‏ به‏ دخترش ‏ژرالدين



.ژرالدين ! دخترم
اينجا شب است… شب نوئل؛ در قلعه ي کوچک من همه ي اين سپاهيان بي سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتي مادرت. به زحمت توانستم بي آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خود را به اين اتاق کوچک نيمه روشن ، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم.
من از تو بس دورم خيلي دور… اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير تو را از چشم خانه ي من دور کنند؛تصوير تو آنجا روي ميز هم هست ،تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست ،
اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي صحنه ي پر شکوه شانزه ليزه مي رقصي ؛ اين را مي دانم، و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم، و درين ظلمات زمستاني برق ستارگان چشمانت را مي بينم .
شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پرشکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ي تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ، ترا فرصت هشياري داد ، در گوشه اي بنشين ، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدين! من چارلي چاپلين هستم ! وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم : قصه ي زيباي خفته در جنگل، قصه ي اژدهاي بيدار در صحرا ، خواب که به چشمان پيرم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتم: برو! من در روياي دخترم خفته ام ، رويا مي ديدم ژرالدين، رويا…روياي فرداي تو ، روياي امروز تو.
دختري مي ديدم به روي صحنه ، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان که مي رقصيد، و مي شنيدم تماشا گران را که مي گفتند: دختره را مي بيني ؟ اين دخترِ همان دلقک پيره! اسمش يادته؟چارلي!
آري ، من چارلي هستم ،من دلقک پيري بيش نيستم .
امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه ي حرير شاهزادگان مي رقصي ! اين رقصها و بيشتر از آن صداي کف زدن هاي تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن ! زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را،که با شکم گرسنه و پاهايي که ازبينوايي مي لرزد، مي رقصند. من يکي از اينان بودم ژرالدين!
در آن شب هاي افسانه اي ِ کودکي که تو با لالايي قصه هاي من به خواب مي رفتي، من باز بيدار مي ماندم، در چهره ي تو مي نگريستم،ضربان قلبت را مي شمردم و از خود مي پرسيدم:چارلي! آيا اين بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمي شناسي ژرالدين. در آن شب هاي دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما، قصه ي خود را هرگز نگفتم. اين هم داستاني شنيدني است: داستان آن دلقک پيري که در پست ترين محلات لندن، آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد . اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را کشيده ام واز اين ها بيشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زد، اما سکه ي صدقه ي رهگذر خود خواهي، آن را مي خشکاند، احساس کرده ام . با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند، نبايد حرفي زد.
داستان من به کار تو نمي آيد، از تو حرف بزنيم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلين! با همين نام چهل سال، بيشتر مردم روي زمين را خنداندم وبيشترازآنچه آنان خنديدند،من گريستم.
ژرالدين! در دنيايي که تو زندگي مي کني، تنها رقص و موسيقي نيست.نيمه شب، هنگامي که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي آيي، آن تحسين کننده گان ثروتمند را يکسره فراموش کن . اما حال آن راننده تاکسي راکه تورا به منزل ميرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس …و اگر آبستن بود وپولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار به نماينده خودم دربانک پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرج هاي تورا بي چون و چرا قبول کند اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي .
گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن ، زنان بيوه و کودکان يتيم را نگاه کن ودست کم روزي يک بار با خود بگو: من هم يکي از آنان هستم ! تو يکي از آنها هستي دخترم نه بيشتر !
هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي اورا مي شکند . وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم ، از قرنها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد، زيبا تر از تو،چالاک تر از تو و مغرور تراز تو!آنجا از نور نورافکن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نور افکن کوليان تنها نور ماه است!
نگاه کن ! خوب نگاه کن! آيا بهتر از تو نمي رقصند؟ اعتراف کن دخترم! هميشه کسي هست که بهتر از تو باشد؛ و اين را بدان که در خانواده چاپلين هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا گداي کنار رود سن ناسزايي بدهد!
من خواهم مرد، و تو خواهي زيست. اميد من آنست که تو هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم ، هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير؛ اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خودت بگو : سومين سکه مال من نيست، اين بايد مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک احتياج دارد. جستجويي لازم نيست، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ، براي آنست که از نيروي افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم . من زماني دراز در سيرک زيسته ام ؛هميشه و هر لحظه به خاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند، نگران بوده ام .
اما اين حقيقت را با تو بگويم دخترم: مردمان بر روي زمين ِ استوار، بيش از بند بازان بر روي ريسمان ِنااستوار سقوط مي کنند. شايد که شبي، درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان ترابفريبد، آن شب اين الماس ريسمان نااستواري خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهي کرد !آن روزتو بند باز ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي هميشه سقوط مي کنند! دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه ،اين الماس براي همه مي درخشد.
…….
اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است، اين را مي دانم . به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت .
اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
اما به گمان من، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري .
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد. مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد…..
به هر حال اميدوارم تو آخرين کسي باشي که تبعه جزيره ي لختي ها مي شود! مي دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگي جاوداني با يکديگر دارند. با من ، با انديشه هاي من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطيع خوشم نمي آيد بااين همه پيش ازآنکه اشک هاي من اين نامه را تر کند، مي خواهم يک اميد به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ اميدوارم معجزه اي رخ دهد تا تو آنچه من براستي مي خواستم بگويم دريافته باشي.
چارلي ديگر پير شده است.
ژرالدين! ديريا زود بايد به جاي آن جامه هاي نمايش ، روزي هم جامه عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي. حاضر به زحمت تو نيستم ، تنها گاهگاهي چهره ي خود را در آينه نگاه کن ، آنجا مرا نيز خواهي ديد! خون من در رگهاي توست.
اميدوارم حتي آن زمان که خون در رگهاي من مي خشکد ، چارلي را ، پدرت را فراموش نکني. من فرشته نبودم ، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمي باشم! تو نيز تلاش کن.



احد قاسمي ::: پنجشنبه 31/5/1387::: ساعت 3:28 عصر

مغايرتهاي زمان ما


ما امروز خانه‌هاي بزرگتر اما خانواده‌هاي کوچکتري داريم؛ راحتي بيشتر اما زمان کمتر داريم .
مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايين‌تر؛ آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم، متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروها بيشتر اما سلامتي کمتر داريم.
بدون ملاحظه ايام را مي‌گذرانيم، خيلي کم مي‌خنديم، خيلي تند رانندگي مي‌کنيم، خيلي زود عصباني مي‌شويم، تا ديروقت بيدار مي‌مانيم، خيلي خسته از خواب برمي‌خيزيم، خيلي کم مطالعه مي‌کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي‌کنيم و خيلي بندرت دعا مي‌کنيم.
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي‌کنيم. به اندازه کافي دوست نمي‌داريم و خيلي زياد دروغ مي‌گوييم.
زندگي ساختن را ياد گرفته‌ايم اما نه زندگي کردن را؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده‌ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان!
ما ساختمانهاي بلندتر داريم اما طبع کوتاه‌تر، بزرگراههاي پهن‌تر اما ديدگاههاي باريکتر!
بيشتر خرج مي‌کنيم اما کمتر داريم، بيشتر مي‌خريم اما کمتر لذت مي‌بريم.
ما تا ماه رفته و برگشته‌ايم اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يک سوي خيابان به آن سو برويم!
فضاي بيرون را فتح کرده‌ايم اما نه فضاي درون را، ما اتم را شکافته‌ايم اما نه تعصب خود را.
بيشتر مي‌نويسم اما کمتر ياد مي‌گيريم، بيشتر برنامه مي‌ريزيم اما کمتر به انجام مي‌رسانيم.
عجله کردن را آموخته‌ايم و نه صبر کردن، درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين‌تر.
کامپيوترهاي بيشتر مي‌سازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري کنيم، تا رونوشت‌هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم.
اکنون زمان غذاهاي آماده اما دير هضم است. مردان بلند قامت اما شخصيت‌هاي پست، سودهاي کلان اما روابط سطحي، فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم‌تر، درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر، منازل رويايي اما خانواده‌هاي از همه پاشيده ...
بدين دليل است که پيشنهاد مي‌کنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيت‌هاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است.
در جستجوي دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد.
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه‌تان را بخوريد و جاهايي را که دوست دارين ببينيد


زندگي فقط حفظ بقا نيست بلکه زنجيره‌اي از لحظه‌هاي لذتبخش است.
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد.
عبارتي مانند «يکي از اين روزها» و «روزي» را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه‌اي که قصد داشتيم «يکي از اين روزها» بنويسيم همين امروز بنويسيم.
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را که مي‌تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تأخير نيندازيد.
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي‌دانيد که شايد آن مي‌تواند آخرين لحظه باشد... 



احد قاسمي ::: دوشنبه 21/5/1387::: ساعت 3:26 عصر

                  آقا واکس بابا واکس...


                            



نشسته بود پسر روي جعبه اش با واکس
غريب بود، کسي را نداشت الا واکس
نشسته بود و سکوت از نگاه او مي ريخت
و گاه بغض صدا مي شکست: آقا واکس
درست اوّل پاييز هفت سالش بود
و روي جعبه ي مشقش نوشت: بابا واکس...
غروب بود، و مرد از خدا نمي فهميد
و مي زد آن پسرک کفش سرد او را واکس
سياه مشقي از اسم خدا، خدا بر کفش
نماز محضي از اعجاز فرچه ها با واکس
****
براي خنده لگد زد به زير قوطي، بعد ـ
صداي خنده ي مرد و زني که ها...ها...واکس ـ
چقدر روي زمين خنده دار مي چرخد
(چه داستان عجيبي) بله، در اين جا واکس ـ
پريد توي خيابان، پسر به دنبالش
صداي شيهه ي ماشين رسيد امّا واکس ـ
يواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سياهي کشيده شد تا واکس
****
غروب بود، و دنيا هنوز مي چرخيد
و کفش هاي همه خورده بود گويا واکس
و کارخانه به کارش ادامه مي داد و
هنوز طبق زمان و دقيقه صدها واکس...
کسي ميان خيابان سه بار مادر گفت
و هيچ چيز تکان هم نخورد حتّي واکس
صداي باد، خيابان، و جعبه اي کهنه
نشسته بود ولي روي جعبه، تنها واکس.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


واکسى، واکس، واکس



               


واکسى، واکس، واکس
دانه دانه برف مى بارد هنوز
بر سر بازارها، بر خانه ها
کوچه ها خاليست، مردم بى گمان
يا سر کارند، يا در خانه ها
صبح زود از خانه بيرون آمدم
تا که شايد مشترى پيدا کنم
هست مادر چشم بر در تا که من
لقمه نانِ ديگرى پيدا کنم
کرده ام فرياد: واکسى، واکس، واکس
صبح تا حالا ميان کوچه ها
هيچ کس با من ندارد کار و من
مانده ام تنها ميان کوچه ها
بچه هاى مثلِ من توى کلاس
شايد اکنون جمله سازى مى کنند
شايد الآن زنگ تفريح است و باز
بچه ها با برف بازى مى کنند
دست من از سوز و سرما يخ زده
نان ما در سفره ى رنگين کيست
واکس اعلا مى زنم من، واکس، واکس
هيچ کس در کوچه هاى شهر نيست



احد قاسمي ::: دوشنبه 14/5/1387::: ساعت 5:0 عصر

عشق را امتحان کن



اين يک داستان واقعي است.

سالها پيش " در کشور آلمان " زن و شوهري زندگي مي کردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.
يک روز که براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند " ببر کوچکي در جنگل " نظر آنها را به خود جلب کرد.
مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديک شد.
به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي کرد به هر دوي آنها حمله مي کرد و صدمه مي زد.
اما زن انگار هيچ يک از جملات همسرش را نمي شنيد " خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش کشيد " دست همسرش را گرفت و گفت :
عجله کن!ما بايد همين الآن سوار اتومبيلمان شويم و از اينجا برويم.
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر کوچک " عضوي از ا عضاي اين خانواده ي کوچک شد و آن دو با يک دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي کردند.
سالها از پي هم گذشت و ببر کوچک در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود که با آن خانواده بسيار مانوس بود.
در گذر ايام " مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهي پس از اين اتفاق " دعوتنامه ي کاري براي يک ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.
زن " با همه دلبستگي بي اندازه اي که به ببري داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود " ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگي اش دور شود.
پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزينه هاي شش ماهه " ببر را با يک دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و کارتي از مسوولان باغ وحش دريافت کرد تا هر زمان که مايل بود " بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
دوري از ببر" برايش بسيار دشوار بود.
روزهاي آخر قبل از مسافرت " مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها کنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.
سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يک دنيا غم دوري " با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموريت به پايان رسيد " وقتي زن " بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند " در حالي که از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :
عزيزم " عشق من " من بر گشتم " اين شش ماه دلم برايت يک ذره شده بود " چقدر دوريت سخت بود " اما حالا من برگشتم " و در حين ابراز اين جملات مهر آميز " به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با يک دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش کشيد.
ناگهان " صداي فريادهاي نگهبان قفس " فضا را پر کرد:
نه " بيا بيرون " بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينکه اينجا رو ترک کردي " بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.اين يک ببر وحشي گرسنه است.
اما ديگر براي هر تذکري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي " ميان آغوش پر محبت زن " مثل يک بچه گربه " رام و آرام بود.



احد قاسمي ::: يکشنبه 13/5/1387::: ساعت 12:16 عصر

           جعفرپور- مجردي



مصاحبه اختصاصي سايت مغان ارس با


بهرام جعفرپور


واليباليست تيم ملي و داراي مقام هاي قهرماني


بهرام جعفرپور 29 ساله از محله محمدرضالو شهرستان پارس آباد ، واليباليست تيم ملي که سکوهاي پيروزي را در عرصه هاي ميادين ورزشي درنورديده ، فرزند دشت مغان و ورزشکاري با ادب و نزاکت و قبل از هرچيز تحصيلکرده و پر انرژي است. در اولين برخوردمان آنقدر صميمي  بود که مي توانستي صفا و صميميت مخصوص مغاني ها را در وجود اين ورزشکار احساس کني.  بهرام از خانواده اي چشم به جهان گشوده است که بقول خودش ورزشي و واليباليست بوده است و عموها و دايي ها نيز اهل واليبال و تحرک و ورزش بوده اند.


در مصاحبه مغان ارس با بهرام جعفرپور چنين استنباط شد که بهرام ابتداء از طرف خانواده به وي پيشنهاد شده است که قبل از هرچيز بايد درس را تمام کني و بعد به ورزش روي بياوري. وي از طريق صعود به مقام قهرماني و استفاده از سهميه قهرمانان از دانشگاه ملي تهران بدون آزمون در کارشناسي پذيرفته شده است و در رشته تربيت بدني مشغول به تحصيل بوده است.  اين ورزشکار توانسته است با استفاده از همين موقعيت قهرماني در رشته تربيت بدني در سطح کارشناسي ارشد نيز وارد دانشگاه تهران شود و بدين ترتيب به قولي که به خانواده داده بود جامه عمل پوشيده است.


آقاي ناصر پورعلي رييس وقت تربيت بدني در انتخاب و شناسايي ايشان بعنوان بازيکن حرفه اي و واليباليست نقش اساسي داشته است. بعدها وي در مسابقات سوپر ليگ جوانان تيم مقاومت اروميه بعنوان تيم ملي جوانان با مربيگري مصطفي کارخانه انتخاب مي شود. بهرام سير صعودي و قهرماني را در تيم هاي صنام ، ابومسلم خراسان ، سايپا تهران و دخانيات تهران طي مي کند  و از آنجا در سطح جوانان ، اميد و بزرگسالان تيم ملي بازي مي کند. ايشان از سال 1385 در تيم ملي واليبال کشور حضور دارد.


بهرام در مسابقات دوستانه تيم ملي در کانادا شرکت مي کند. از سال 1385 تا کنون در تيم ملي دانشجويان ايران حضور دارد. در مسابقاتي که تيم ملي دانشجويان ايران در ايرلند و اتريش از سال 85 به بعد قهرمان شده است وي کاپيتان تيم بوده است. همين تيم در مسابقات فيزو در ازمير ترکيه مقام ششم جهاني را کسب مي نمايد.


بهرام جعفرپور  از مسئولان و دست اندرکاران ورزش خواست به جوانان و نونهالاني که قدم در عرصه ورزش مي گذارند توجه بيشتري بکنند. وي از کمبود امکانات در سالن ورزشي تختي از قبيل دستگاه تهويه ، آب سرد کن و  رخت کن  سخن بميان آورد  و توجه جدي دست اندرکاران را خواستار شد.


مصاحبه مغان ارس در فضايي از صميميت و دوستي  انجام گرفت. بهرام جعفرپور هم محله احد قاسمي نويسنده کتاب مغان نگين آذربايجان است و وقتي از خود مي پرسيم که علت و رمز و راز موفقيت اين جوانان چه چيز مي تواند باشد ، بدون کوچکترين ترديد ، عامل تلاش و ايمان به هدف و پيگيري و خستگي ناپذيري را از عوامل موفقيت ايشان مورد توجه قرار مي دهيم.


                         بهرام جعفرپور واليباليست                      تصوير يادگاري از واليباليستهاي پارس آبادي و بهرام جعفرپور


                                             


                    چهار تن از واليباليستهاي پارس آبادي


                    با سپاس از استاد سعيد مجردي



احد قاسمي ::: شنبه 5/5/1387::: ساعت 5:53 عصر

ديشب رويايي داشتم...



ديشب رويايي داشتم...


خواب ديدم بر روي شنها راه مي روم
همراه با خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه مي کردم
روز به روز از زندگي ام را
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد
يکي مال من بود و يکي از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته پايان يافت.
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت !!!
اتفاقأ اين روزها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها ...
آنگاه از او پرسيدم:
" خداوندا !
تو به من گفتي که در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم.
خواهش مي کنم به من بگو که چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي؟
خداوند پاسخ داد:


 
" فرزندم "



تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود. من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت، نه حتي براي لحظه اي. و من چنين نکردم.


 هنگامي که در آن روزها، يک در پا بر روي شنها ديدي، من بودم که تو را به دوش کشيده بودم



احد قاسمي ::: سه‏شنبه 18/4/1387::: ساعت 1:49 عصر



گفتگو با خدا


در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو مي‏کنم


خدا پرسيد: پس مي‏خواهي با من گفتگو کني .
گفتم اگر وقت داشته باشيد؟

خدا لبخند زد.
"
وقت من ابدي است."
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟
"
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟"
خدا پاسخ داد:
اينکه آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند.
اينکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول مي کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.
اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموششان مي شود.
آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي مي کنند و نه در حال .
اينکه چنان زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم.
بعد پرسيدم ....
به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد. اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آنرا متفاوت ببينند.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.


و ياد بگيرند که من اينجا هستم! هميشه.


 



احد قاسمي ::: شنبه 15/4/1387::: ساعت 2:9 عصر

من‏آموخته‏ام که...


1.من آموخته ام که هر چقدر بيشتر به مردم خدمت کنيد بيشتر در دل آنها جاي داريد.


2.من آموخته ام که هرچقدر آرزوهاي کمتري در سر بپرورانم  راحت تر زندگي مي کنم.


3.من آموخته ام وقتي کسي چيز ناخوشايندي درباره من مي گويد من بايد به گونه اي زندگي کنم که هيچ کس آن را باور نکند.


4. من آموخته ام که برگزيدن کسي که مصمم به ازدواج با او هستيد مهمترين تصميمي است که تاکنون گرفته ايد.


5.من آموخته ام اکثر چيزهايي که باعث دل نگراني من است هرگز رخ نمي دهد.


6.من آموخته ام که هر دستاورد بزرگي روزگاري غير ممکن به نظر مي رسيده است.


7.من آموخته ام که شيريني هاي خانگي را تا گرم است بايد خورد.


8.من آموخته ام که بزرگترين مبارزه در زندگي اين است که تصميم بگيريد چه چيزي مهم است و از بقيه چيزهاي ديگر صرفنظر کنيد.


9. من آموخته ام که شما با فريبندگي خود مي توانيد حدود پانزده دقيقه کار خود را راه بيندازيد.پس از آن ،بهتر است چيزي بدانيد.


10.من آموخته ام که تقريباً هيچ کالاي مرغوبي ارزان به فروش نمي رسد.


11.من آموخته ام هر چقدر قدرت خلاقيت شما بيشتر باشد،متوجه چيزهاي بيشتري مي شويد.


12.من آموخته ام که بدون ريسک کردن شما نمي توانيد يک قهرمان شويد.


13.من آموخته ام زوجيني که فرزندي ندارند هميشه مي دانند که شما صرفاً چگونه بايد فرزندان خود را بزرگ کنيد.


14.من آموخته ام که شما هرگز نبايد سرتان آنقدر شلوغ باشد که«خواهش» و «تشکر» کردن را فراموش کنيد.


15.من آموخته ام که يک شخص صرفاً به اندازه کلامي که بر زبان مي آورد خوب است.


 




احد قاسمي ::: جمعه 24/3/1387::: ساعت 11:18 صبح

بنام خدا


نظامي زن انگليسي که پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق، فرزندش را در آغوش مي فشارد.




آهاي سرباز، آهاي مادر!...
گريه کن، تو حق داري گريه کني. شايد ماهها و سالهاست که فرزندت را نديده اي.
فرزند دلبندت را. کودک معصومي که تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي کرده.
گريه کن سرباز، گريه کن تا سبک شوي...
گريه کن، بخاطر گوهر مادري که از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! کرده اند به اين لباسها.
اين لباسها که اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
گريه کن که تاج زن بودن از سرت افتاده...
گريه کن که هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم کرده اند، ذائقه ات را خراب کرده اند...


اما
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...

سوالي از تو دارم :
اين کودک را مي شناسي؟






مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميکند؟
مي بيني چگونه کفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
اين پدر يکي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
فکر کردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟




اين دختر را چطور؟





حتماً او را ديده اي...
در کوچه پس کوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده کودکانه اي بر لب داشت...
الان به نظرت لکه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
يا لکه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
صورت ظريف او را با اسلحه اي که در کنارش به دست گرفته اي چه کار؟
ببين چه گريه اي ميکند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
اين رنگين تر است يا خون فرزندت که اينچنين در آغوشش کشيده اي؟
حال اين دخترک را خوب ببين. نتيجه کارتو و همکاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...



اين پدر را ميشناسي؟


 


دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد کنار بقيه جنازه ها.
يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران کرديد.
تو و همقطارانت.



اين را چطور؟





اين اما مال افغانستان است.
شاهکار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر کهنه مي شود؟
اين هم کادوي يکي دوسال قبل توست براي کودکان افغان.........



از اين دست اگر بخواهم برايت بياورم، بسيارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....


...............
...............
...............

گريه کن سرباز
گريه کن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
گريه کن براي انسانيتي که در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
گريه کن براي عاطفه اي که در وجودت مرده...
گريه کن براي شرف و آزادگي که از دست داده ايد...

گريه کن سرباز...
                                                                            منبع:وبلاگ مدير


احد قاسمي ::: دوشنبه 20/3/1387::: ساعت 2:16 عصر

نردبان                      


 
گاهي وقتها از نردبان بالا مي‏رويم
تا دستهاي خدا را بگيريم غافل از اينکه خدا
پايين ايستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نيفتيم!!



احد قاسمي ::: چهارشنبه 8/3/1387::: ساعت 5:3 عصر

   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 31
بازديد ديروز: 32
کل بازديد :5685

>> درباره خودم <<
ياشيل مغان -yashil moghan
احد قاسمي[40]
احد قاسمي،متولد 1349 - دشت مغان. از سال 1368 در تهران زندگي مي کنم. محل کارم سازمان صدا و سيما (معاونت پارلماني). آثار چاپ شده ام کتاب دو جلدي جغرافياي مغان با نام مغان،نگين آذربايجان(چاپ تهران1377 ). جغرافياي ضرب المثلها و نکته ها و پندها عنوان کتابهايي است که در آينده به زير چاپ خواهم برد.

>> پيوندهاي روزانه <<

>>آرشيو شده ها<<

>>لوگوي وبلاگ من<<
ياشيل مغان -yashil moghan

>>لوگوي دوستان<<





>>موسيقي وبلاگ<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<