
بیر گون منیله یار آراسیندا گله دوشدی
اولمازدی گلایه آرادا ایش بله دوشدی
تاب اتمزیدیم آیریلیغا بیر جه دقیقه
گوندن گونه،آیدان آیا،ایلدن ایله،دوشدی
چوخ سعی ایله دیم دوشمیه بلکه دیله دردیم
اما نه قیلیم چاره کی،دیلدن دیله دوشدی
آسان سانیردیم من مسکین غم عشقی
ساقی منه قیل چاره ،ایشیم مشکله دوشدی
دوشدون یادیما آی گونه بنزرلی نگاریم
گلشنده گوزوم بلبله تازه گوله دوشدی
گوز یاشیم آخیب سیل کیمی سسلندی باسیلدی
فریاده ییتن نازلی نگاریم سیله دوشدی
گوز یاشی کیمی سالما منی گوزدن اماندی
بیردن گوره سن اعرووا اوغری دله دوشدی
تک گویما گولوم شهریاری گل گنه یوخلا
بیردن گورسن تاپدی اجل فاصله دوشدی

متن سخنرانی زیبای استیو جابز در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان استنفرد سال 2005
سخنرانی فوق العاده و بسیار زیبای استیو جابز ،مخترع و پایه گذار اولین کامپیوتر
شخصی و شرکت اپل حتما بخوانید – روحش شاد
مفتخرم امروز در یکی از بهتریم دانشگاه های دنیا در این جشن فارغ التحصیلی با شما هستم.
اگر بخواهم حقیقت را بگویم ، من هرگز از دانشگاه فارغ التحصیل نشدم .
و این نزدیکترین برخورد من با جشن فارغ التحصیلی است .
امروز میخواهم سه داستان از زندگی خودم را برای شما تعریف کنم.
داستان اول درباره وصل کردن نقطه هاست .
من از دانشگاه رید در شش ماه اول خارج شدم .
ولی تا 18 ماه بعد به دانشگاه رفت و آمد میکردم .
این سوال هست که با این وجود چرا ترک تحصیل کردم ؟
این قضیه برمیگردد به قبل از تولد من ،
مادر واقعی من جوان بود ، فارغ التحصیل از دانشگاه و مجرد .
و تصمیم گرفت مرا برای سرپرستی به خانواده ی دیگری واگذار کند .
مادر من مصمم بود که مرا به زوجی با تحصیلات دانشگاهی بسپارد .
به این ترتیب همه چیز مهیا بود تا من پس از تولد توسط یک وکیل و همسرش به فرزندی پذیرفته شوم .
اما آنها پس از تولد من تصمیم گرفتند تا یک دختر را به سرپرستی خود قبول کنند .
به این ترتیب پدر و مادر من که در لیست انتظار بودند در نیمه شب تماس تلفنی دریافت کردند .
که به آنها گفته شد ما یک پسر خارج از نوبت داریم ، آیا او را به فرزندی قبول میکنید ؟
و آنها پاسخ دادند حتما .
مادر واقعی من بعدها متوجه شد که مادر من تحصیلات عالیه ندارد و پدر من هم هیچگاه از دبیرستان فارغ التحصیل نشده است .
مادر واقعی من هم نامه موافقت واگذاری مرا امضا نکرد .
بعد تنها با این شرط راضی شد که پدر و مادر من قول دادند که مرا به دانشگاه خواهند فرستاد .
و این شروع زندگی من بود و هفتده سال بعد من به دانشگاه رفتم .
اما دانشگاهی را انتخاب کردم که به گرانی دانشگاه استنفرد بود .
و تمام پس انداز والدین من صرف شهریه دانشگاه می شد .
بعد از شش ماه دیدم که ارزشش را ندارد .
نمی دانستم که در زندگی خود چه خواهم کرد ، و نمیدانستم دانشگاه چه کمکی خواهد کرد تا زندگی ام را شکل دهم .
و من در دانشگاه در حال خرج کردن تمام پس از اندازی بودم که والدینم در طول عمر خود اندوخته بودند .
و در این شرایط تصمیم گرفتم تا از دانشگاه خارج شوم .
و اطمینان داشته باشم که همه چیز در زندگیم رو به راه خواهد شد .
این مضوع در آن زمان تا حدودی وحشتناک بود اما اکنون که به گذشته نگاه میکنم
میفهمم که این تصمیم یکی اد بهترین تصمیماتی بود که تاکنون گرفته ام
از زمانی که از دانشگاه خارج شدم قادر بودم تا از گذراندن دروسی که علاقه ای به آنها نداشتم اجتنباب بورزم.
و شروع به انجام کارهایی کردم که واقعا دوست داشتم .
همه چیز ایده ال نبود . من خوابگاه نداشتم .
به این دلیل کف اتاق دوستانم مبخوابیدم .
بطریهای خالی کوکا را پس می دادم تا با 5 سنتی که در ازای آن میگرفتم ، غذا بخرم .
و یک شنبه شبها 7 مایل پیاده شهر را میرفتم تا در معبد هر-کریشنا یک غذای خوب در هفته بخورم .
که عاشقش بودم .
و بیشتر اموری که با دنباله روی حس کنجکاوی و درک شهودی خودم با آنها برخورد میکردم.
بعد ها بسیار گران بها شدند .
اجازه دهید تا مثالی بزنم .
دانشگاه رید دارای یکی از بهترین آموزسگاه های خطاطی کشور در آن زمان بود .
تمامی پوستر ها و لیبل های محوطه دانشگاه به زیبایی با دست کشیده شده بودند .
به این دلیل که دیگر در حال تحصیل نبودم و مجبور نبودم تا دروس رایج را بگذرانم .
تصمیم گرفتم تا به کلاسهای خطاطی بروم و این کار را یاد بگیرم .
من درباره ی زاویه های حروف و سبک آنها آموختم همینطور درباره انواع فاصله گذاری حروف .
و ترکیب آنها درباره اصول چاپ حروف که چگونه به خوبی انجام شود آموختم .
و این امر بسیار عالی بود، تاریخی و هنری با ظرافتی که علم به آن راهی نداشت و برای من مسحور کننده بود.
هیچکدام از این موارد، مورد آموختنی امیدوار کننده ای در زندگی من نبودند .
اما 10 سال بعد وقتی که ما اولین کامپیوتر مک را طراحی میکردیم .
همه آنها برای من سودمند واقع شدند .
و ما از تمامی آموخته های من در زمینه گرافیک در طراحی مک بهره بردیم .
مک اولین کامپیوتر با گرافیک بی نظیر بود .
اگر من هرگز به آن دوره کلاسها در دانشگاه نمی رفتم .
مک، هیچگاه قلمها و گرافیک متعدد و متناسب خود را نداشت .
و از آنجا که ویندوز فقط طرح مک را کپی کرده .
پس احتمالا کامپیوترهای شخصی نیز هرگز ظاهر اعجاب انگیز کنونی خود را نداشتند .
اگر ترک تحصیل نکرده بودم هیچ فرصتی پیدا نمیکردم تا خطاطی را بیاموزم .
پس هیچ کامپیوتر شخصی هم این نوع خط اعجاب انگیزی را که دارند نداشتند .
مصمئنا غیرممکن بود تا با پیش بینی آینده رابطه این نقاط را در دوران دانشکده درک کنم .
اما 10 سال بعد با نگاه به گذشته این رابطه بسیار واضح و روشن بود .
دوباره میگم، شما نمیتوانید رابطه نقاط را با پیش بینی آیند متوجه شوید .
تنها با وصل کردن آنها با نگاه کردن به گذشته است که کشف این رابطه میسر است .
پس باید اطمینان کنید که این نقاط به نحوی در زندگی آتی شما متصل خواهند شد .
شما باید به چیزی اطمینان کنید به جرات،نیرو،تقدیر،زندگی،سرنوشت یا هر چیز دیگر
چرا که با اعتقاد به اینکه با وصل خطوط به یکدیگر مسیر و جاده ترسیم میگردد
که میتوانیم با اعتماد و اعتقاد قلبی در آن قدم گذاریم .
حتا اگر آن مسیر مارا از مکان گرم و نرمی که در آن هستیم جدا سازد .
و این تمام جیزی است که باعث ایجاد تفاوت ها میگردد .
داستان دوم من درباره عشق و از دست دادن است .
من خوش شانس بودم .خیلی زود در زندگیم کاری را که عاشق انجام دادنش بودم را یافتم .
ووز و من، زمانی که 20 سالم بود اپل را در پارکینگ خانه مادربزرکم پایه گذاری کردیم .
ما به سختی کار کردیم و در 10 سال اپل از گروهی دو نفره در پارکینگ .
به یک کمپانی 2 میلیارد دلاری با بیش از 4000 کارمند تبدیل شد .
ما بهترین مخلوق خود را عرضه کردیم .
مکینتاش و یک سال قبل از 30 ساله شدن من و سپس من اخراج شدم .
چگونه ممکن است تا از شرکتی که خودتان آن را بنیاد نهاده اید اخراج شوید ؟
خب وقتی که اپل رشد کرد ما شخصی را آوردیم .
که من عقیده داشتم که استعداد گرداندن شرکت را در کنار من دارد
و در سال اول همه چیز به خوبی پیش رفت.
اما بعد از آن ما در باره آینده شرکت اختلاف نظر پیدا کردیم .
و جدایی اجتناب ناپذیر شد .
و در آن زمان، مدیران ارشد طرف او را گرفتند .
به این ترتیب من در سی سالگی اخراج شدم ،
و بسیار روشن و در انظار عموم .
چیزی که مورد توجه من در تمام دوران بلوغ من بود از دست رفت، و نابود شد .
تا چند ماه واقعا نمیدانستم که چه باید بکنم .
احساس میکردم که باعث نابودی نسل گذشته کارآفرینان شده ام .
و زمانی که تکیه گاه بودم، شانه خالی کردم .
من با دیوید پکارد و باب نویس ملاقات کردم و تلاش کردم .
تا از بابت وحشت فراوانم عذر خواهی کنم .
من یک شکست بسیار آشکار خورده بودم
و حتا فکر فرار از شهر نیز به سرم زد .
اما چیزی به آرامی در من شروع به طلرع کرد.
من همچنان عاشق کاری بودم که انجام داده بودم .
اوضاع در اپل ذره ای هم تغییر نکرد .
من رانده شده بدوم اما هنوز عاشق بودم .
و تصمیم گرفتم تا دوباره شروع کنم .
آن زمان نمیدیدم .
اما اخراج شدن من از اپل به بهترین رخدادی که میتوانست در زندگی من رخ دهد، بدل شد .
سنگینی موفق بودن با سبکی تازه کار بودن جایگزین شد .
اما با اطمینانی کمتر درباره همه چیز .
این مضوع به من اجازه داد تا وارد یکی از خلاقانه ترین دوره های زندگیم شوم .
و در طول 5 سال بعد، من کمپانی نکست را پایه گذاری کردم .
همینطور کمپانی دیگری به نام پیکسار .
و عاشق زنی شدم که بعدها همسرم شد .
پیکسار قصد داشت تا اولین فیلم انیمیشنی کامپیوتری، داستان اسباب بازی را خلق کند .
و هم اکنون نیز موفق ترین استدیو انیمینشن در دنیاست .
و در یک رخداد قابل توجه اپل ، نکست را خرید .
من به اپل بازگشتم و تکنولوژی گسترش یافته در نکست اکنون در قلب رونسانس اپل جای دارد ،
و من در کنار لورانس ، خانواده ای شگرف داریم .
من کاملا مطمعا هستم که اگر من از اپل اخراج نمیشدم ، هیچکدام از این وقایع رخ نمیداد .
مانند دارویی است تلخ، اما بیمار به آن نیاز دارد.
گاهی زندگی با آجر به سر شما میکوبد .
ایمان خود را از دست ندهید.
من متقاعد شده ام که تنها چیزی که مرا سر پا نگه داشت ،
عشق من در کارم بود ،
شما باید دریابید که عاشق چه چیز هستید .
و این مانند چیزی مثل عشق به معشوق عمل خواهد کرد .
کار شما بخش بزرگی از زندگیتان را در برخواهد گرفت .
و تنها راه براب موفقیت واقعی این است که باور داشته باشید کاری که انجام میدهید ، کاری بزرگ است .
و تنها راه برای موفقیت واقعی این است که باور داشته باشید کاری که انجام میدهید کاری بزرگ است .
و تنها راه برای انجام کاری بزرگ این است که عاشق کار خود باشید .
اگر تاکنون آن را نیافته اید به جستجو ادامه دهید. باز نایستید .
مثل تمام مسایل قلبی ، زمانی ک آن را پیدا کنید ، خود خواهید فهمید .
و مانند هر رابطه ی دوستی واقعی ، با گذشت زمان ، بهتر و بهتر میشود .
پس تا یافتن آن به جست و جو ادامه دهید و باز نایستید .

داستان سوم من درباره مرگ است .
زمانی که 17 سال داشتم، نقل قولی را خواندم که شبیه به این بود .
اگر هر روز به گونه ای زندگی کنید که انگار آخرین روز زندگی شما است .
مطمئنا روزی حق با شما خواهد بود .
این جمله یک اثر بر من داشت .
و از آن پس در 33 سال گذشته ،
من هر روز صبح به آینده نگاه کرده ام و گفته ام ،
اگر امروز آخرین روز زندگی من می بود .
آیا کاری را میکردم که امروز قصد انجام آن را دارم ،
و هر زمان که پاسخ این سوال برای روزهای متمادی منفی بود .
متوجه می شدم که نیاز دارم چیزی را تغییر دهم .
یاداوری این نکته که به زودی خواهم مرد ،
مهمترین ابزار من برای رویارویی با انتخاب های بزرگ در زندگی است .
به این دلیل که تقریبا همه چیز،تمام انتظارات خارجی ، تمام غرور ، تمام ترس از خجالت یا شکست
همه اینها در رویاروی با مرگ ، محو می شوند .
و تنها چیزهایی را باقی میگذراد که حقیقتا مهم هستند .
یاداواری اینکه شما به سوی مرگ میروید ، بهترین راهیست که میشناسم .
تا از این تله بگریزم گه چیزی برای از دست دادن دارم .
شما همین حالا عریان هستید .
و دلیلی برای دنبال نکردن قلبتان وجود ندارد .
حدود یک سال پیش فهمیدم که سرطان دارم .
من یک اسکن در ساعت 7:30 صبح داشتم ،
که به وضوح نشان دهنده ی یک تومور در لوزالمعده بود ،
من حتا نمیدونستم که لوزالمعده چیست ،
پزشکان به من گفتند که قریب به یقین تومور از نوع غیر قابل درمان است .
و بیشتر از سه الی شش ماه دیگر زنده نخواهم بود .
دکتر به من گفت که به خانه بروم و علایقم را در اولویت قرار دهم ،
و این رمزی است که پزشکان توسط آن میگویند برای مرگ آماده شو .
به این معنا که تمام چیزهایی که فکر میکنی ،
در 10 سال آینده باید به فرزندانت بگویی باید در طول چند ماه بگویی،
به این معنی که از آسایش خانوادت در آینده اطمینان حاصل کنی .
به این معنی که خداحافظی هایت را بکنی .
من با این افکار همه روزی زندگی کردم ،
تا عصر روزی که یک نمونه برداری پزشکی داشتم ،
که لوله آندوسکوپی را به انتهای گلوی من فرستادند،
و از میان معده و روده ی من سوزن را در لوزالمعده من فرو کردند .
تعدادی سلول از تومور را برای نمونه برداری برداشتند ،
من آرام بودم اما همسرم که آنجا بود ،
گفت زمانی که پزشکان نمونه را در زیر میکروسکوپ مشاهده کردند ،
پزشکان شروع کردند به گریه ، به این دلیل که سرطان من ،
به نوعی سرطان کمیاب قابل درمان لوزالمعده تغییر کرده بود .
که با عمل جراحی درمان میشد ،
من جراحی کردم و هم اکنون سلامتم را بدست آوردم ،
این نزدیکترین رویارویی من با مرگ بود و امید دارم تا برای دهه پیش رو دیگر با آن مواجه نشوم ،
اکنون میتوانم با اطمینان بیشتری به شما بگویم ،
زمانی که مرگ سودمند بود اما به روشی کاملا عقلانی ،
هیچ کس نمی خواهد بمیرد ،
حتا افرادی که میخواهند به بهشت برروند آرزوی مرگ نمیکنند ،
و هم اکنون مرگ مقصد مشترک همه ما است ،
هیچ کس تا کنون موفق به فرار از مرگ نشده ،
و این چیزی اسن که باید باشد ،
به این دلیل که مرگ بهترین و تنها دست آورد باور پذیر و غیر قابل انکار زندگی است ،
مرگ مامور زندگی است ،
با ماموریت تغییر. قدیمیها را پاک میکند و راه را برای تازه ها باز میکند .
هم اکنون تازه شما هستید ،
اما یک روزه که زیاد ههم دور نیست شما به تدریج پیر و از رده خارج خواهید شد .
از بابت غم انگیز شدن سخنانم متاسفم ،
اما این حقیقت است ،
زمان شما محدود است ،
پس آن را با زندگی کردن با غیر از خرد هدر ندهید ،
در تله تعصبات دینی گرفتار نشوید ،
که این زندگی کردن با حاصل تفکرات دیگران است ،
اجازه ندهید قیل و قال عقاید دیگران ندای درون شما را احاطه کند ،
و مهمتر از همه ،
جرات پیروی از قلب و ادراکات شهودی خود را داشته باشد ،
درک شما و قلب شما هم اکنون به نوعی میدانند ،
که شما حقیقتا چه چیزی میخواهید بشوید ،
هر چیز دیگری در اولویت دوم قرار میگیرد ،
زمانی که جوان بودم ،
یک مجله شگفت انگیز به نام کاتالوگ تمام دنیا به چاپ میرسید ،
که یکی از مقدسات جوانان نسل ما بود،
این مجله توسط فردی به نام استوارت برند که ،
زیاد هم از اینجا ، از منلوپارک دور نبود ایجاد شده بود ،
و او به مجله خود با حسی شاعرانه زندگی بخشیده بود ،
این داستان به 1960 باز میگردد ،
پیش از کامپیوترهای شخصی و نشر کامپیوتری ،
که تماما با ماشین تحریر، قطع کننده تلق و دوربینهای پلوراید تولید می شد ،
چیزی شبیه به گوگل کاغذی بود ،
سی پنج سال قبل از پا به عرصه گذاردن گوگل ،
پر از ایده و مفهوم و ابزار شسته و رفته بود ،
و از این نظر ایده آل بود ،
استوارت و گروهش شماره های زیادی از کاتالوگ تمام دنیا را منتشر کردند ،
و زمانی که به پایان خود نزدیک شدند ،
یک شماره پایانی منتشر کردند ،
اواسط دهه هفتاد بود و من هم سن و سال شما بودم ،
در پشت جلد شماره پایانی ،
عکسی از طلوع در یک راه روستایی بود ،
که تنها افراد ماجراجویی در میان شما ،
تمایل پیمودن آن راه را میتوانند داشته باشند ،
در زیر عکس نوشته بود ،
حریص باشید ، دیوانه باشید ،
این پیغام بدرود آنها در زمان خارج شدن از عرصه بود ،
حریص باشید ، دیوانه باشید ،
و من همیشه این را برای خودم آرزو کرده ام ،
و اکنون در حالی که شما در شرف فارغ التحصیلی هستید تا از نو شروع کنید ،
من برای شما این آرزو را میکنم ،

قصه شعر سوری تحت عنوان (جهنمده بیتن گول)اثر شاعر تواناو درد آشنای دیار آذر بایجان وشهر اردبیل عاصم کفاش اردبیلی است .
این شعر به لحاظ پرداختن به یک موضوع بسیار ظریف در میان ادب دوستان از جایگاه ویژه ای بر خوردار است.
موضوعی عشقی واجتماعی که در زمانهای نه چندان دوراتفاق افتاده وعاشقی پاکباز در دام عشقی نافرجام به قیمت از دست دادن همه چیز خود همچنان در کوی یار می گردد. سوری در نگاه هر بیننده ای یادآور سرگذشتی تلخ است.
عشق موهبتی الهی است وزندگی بدون عشق معنا ندارد هر کس به فراخور حال برداشتی متفاوت از عشق دارد ولی آن که می داند عشق زیبایی است وسرسخت ترین قفل ها با کلید عشق ومحبت گشودنی است کسی را که عشق را حقیر می شمارد وزندگی انسانی را به بازی می گیرد در نزد همه منفور وزشت است.
ماجرای سوری دل انسان را به درد می آوردوانسان را به تفکر وامی دارد.آنجا که دختری پاک وبی آلایش از دامنه الموت دل از دیار خود می کند وبه سوی عشقی که اورا رها کرده می شتابدغافل ازاینکه کسی را که دل در گروی عشق اونهاده چند صباحی با حرفهای دروغین دل دختر بینوارا می رباید بدین گونه عاشق که درروستایی در الموت سپاه دانش ومعلم بوده وبعد از اتمام ماموریت دختر را رها کرده وبه شهر خود اردبیل مراجعت می کند بعد از مدتی که خبری بدست نمی آِید دختر رخت سفر برمی بندد وخانه وکاشانه خود را رها ورهسپار شهری غریب می شود .پرسان پرسان خانه عاشق را میابدووقتی زنی جوان در را به روی او می گشاید متوجه می شود که عاشق سینه چاک او متاهل ودارای زن وفرزند می باشد.
دیگر روی برگشتی ندارد وهمچنان نسبت به عشق خود وفادار مانده ودرهوای کوی یار عمر وجوانی را سپری می کند ماجرا به سرعت در میان اهالی پخش می شود وسوری مورد احترام اهالی اردبیل قرار می گیرد تا به امروزکه سالیان درازی گذشته وآن دختر زیبا وجوان اکنون پیر شده وغبار روزگاربر چهره رنج کشیده ورنجور ش نشسته ولی همچنان در خیابانها وکوچه های می گردد.
ماجرا سوری نقل محافل شده وعاصم کفاش اردبیلی شاعرتوانا در آفرینش شعر سوری این ماجرای غم انگیز عشقی را طوری به نظم کشیده که هیچ اهل دلی نمی تواند آن را بخواند وتحت تاثیر قرار نگیرد.
برای هدیه کردن محبت یک دل ساده وصمیمی کافی است تا ازدریچه یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند ومهر را هدیه کند.
زندگی بی عشق بطالت است تمام دویدنی بی حاصل ؛حسرتی مدام
شخصی از حضرت آیةالله بهجت، رضوانالله علیه سوال میکند که "چه کار کنیم حتما دعایمان مستجاب شود و استجابت یقینی و قطعی گردد؟"

آن عارف بزرگوار در پاسخ میفرمایند: "یکی از چارهجوییهای شرعی برای استجابت دعا و برآورده شدن حاجت خود این است که شخصی که حاجت یا گرفتاری دارد دعا کند و از خدا بخواهد که تمام گرفتاریهای مشابه گرفتاری او را از تمام مومنین و مومناتی که گرفتار هستند برطرف کند و یا هر حاجتی نظیر حاجت او دارند برآورده شود؛ زیرا در این صورت ملک برای خود انسان دعا میکند و دعای ملک مستجاب میشود. اینگونه دعا کردن در حقیقت دعای به خود به طور معکوس است."

امروز قصد دارم خاطره یک سفرکوتاه با ای تی آر 72 آسمان از تهران به پارس اباد را بازگو کنم اما قبل از آن و داخل پرانتز یک خاطره جالب را براتون مینویسم:
پرواز طبق برنامه قرار بود ساعت 30/15 انجام بشه که با یک ربع تاخیر انجام شد و صبح روز پرواز جهت یک کار اداری به آموزشکده علمی کاربردی صنعت هوانوردی در شهرک ازادی تهران رفته بودم و در حوالی دانشکده یک بنگاه املاک بود و گفتم بد نیست که قیمت مسکن در اون منطقه رو جویا بشم به همین دلیل وارد بنگاه شدم و متصدی اونجا در حال توضیح دادن شرایط رهن یک منزل در آنجا بود و مشتری هم یک آفای میانسال و شهرستانی بود که فکر کنم بدلیل شرایط بیماری قصد داشت در انجا منزلی رهن کند و صحبتهای رد و بدل شده خیلی جالب بود مثلا" مشتری پرسید که در این اطراف درمانگاه و یا بیمارستان وجود داره ؟ بنگاهی فرمودند : قراره که همین کوچه پشتی یک درمانگاه مجهز درست بشه با 8 تا پزشک متخصص و چهار دستگاه آمبولانس خارجی و اتاق عمل و.... مشتری پرسیدند که مرکز خرید درست و حسابی در اینجا نمیبینم و بنگاهی گفتند که تا یک ماه دیگه بزرگترین مرکز خرید غرب تهران سر همین میدون افتتاح میشه! .....و در همان هنگام صدای غرش یک ایرباس در حال تیک اف شنیده شد! مشتری گفت : این صدای هواپیماها خیلی آزار دهنده هست و این محل بدرد من نمیخوره , بنگاهی گفت : آقا همین دو روز قبل از شهرداری نامه آمده که قراره فرودگاه مهرآباد را تا آخر امسال جمع کنند و ببرند فرودگاه امام !!!!
خلاصه ساعت 45/15 سوار هواپیما شدیم و ای تی آر EP-ATX به پرواز در آمد و پس از حدود 10 دقیقه مهماندار از بلندگو اسم بنده را صدا زدند و خواستند که خودم را به ایشان معرفی کنم ( نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای آمار من رو داده بود به خلبان ) من هم دستم را بلند کردم و سرمهماندار آمدند و گفتند کاپیتان فهیمی سلام رساندند و از شما میخواهند که به کاکپیت بروید ! بنده هم بدم نیومد و به همراه ایشان به داخل کاکپیت رفتم و کاپیتان فهیمی و کمک ایشان کاپیتان ناجیان ( که هر دوی این عزیزان آذری زبان هستند و خیلی با مرام ) از بنده پذیرایی گرمی کردند و گفتند که دوست داریم در هنگام لندینگ شما هم اینجا باشید تا ببینید که فرود در پارس اباد چقدر سخته و علت اینکه در روزهایی که وضعیت جوی خرابه چرا ما علیرغم میل باطنی پرواز را باطل میکنیم ! خلاصه هواپیما شروع به کم کردن ارتفاع کرد و دشت زیبای مغان پدیدار شد و واقعا" زیبا بود چون هیچگونه ارتفاعی دیده نمیشد و کاملا فلت فلت بود و کل دشت پوشیده از زمینهای کشاورزی و هر چه به فرودگاه نزدیک میشدیم اثری از باند دیده نمیشد ! و در آخرین لحظات موفق شدم که باند را اینساید داشته باشم چرا که از نمای بالا تمام منطقه شبیه هم دیده میشد و تشخیص باند خیلی سخت بود و به گفته کاپیتان ناجیان که اظهار داشتند ما برای خودمان یک نشانه ای در این حوالی در نظر میگیریم تا در مواقع نامساعد بودن هوا بتوانیم باند را پیدا کنیم مثلا" من یک کانال اب را نشانه کردم که بعد از اون به فرودگاه میرسیم و باقی خلبانها هم به همین صورت ! ولی حقا" و انصافا" کار سختی هست که در شرایط نامساعد بتوان فرودگاه پارس اباد را پیدا کرد و این تجربه بسیار خوبی برای من بود . چون هر زمان که پرواز ما بدلیل بدی هوا باطل میشد بنده بنا به وظیفه به همه جا اعتراض میکردم و میگفتم که خلبانها بهانه می آورند و از اینجور چیزها ولی واقعا" متوجه شدم که اونها هم حق دارند .منبع:سایت مرجع هوانوردی و هوافضای پارسی
وزیر راه و شهرسازی :

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروت مند تر هم هست در جواب گفت بله فقط یک نفر پرسیدن کی هست؟در جواب گفت گفت من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی ماکروسافت تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم،سالها پیش در فرودگاهی در نیویورک بودم قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت،سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت،گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد.اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم گفت به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه گفت زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم اکیبی رو تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخت یک ماه و نیم مطالعه کردندمتوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره بیل گیتس ازش پرسید من میشناسی گفت بله جناب عالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا میشناسدتون سال های پس زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم گفت که طبیعی این حس و حال خودم بود بیل گیتس گفت میدونی چه کارت دارم گفت که میخوام جبران کنم اون محبتی که به من کردی گفت که به چه صورت؟بیل گیتس گفت هر چیزی که بخوای بهت میدم (خود بیل گیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت می کرد) پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟ بیل گیتس گفت هرچی که بخوای گفت هر چی بخوام گفت آره هر چی که بخوای بهت میدم! من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!گفتم یعنی چی نمیتونم یا نمیخوام؟گفت نه تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه با این نمیتونی آروم بشی لطف تو ام که از سر ما زیاده بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروت مند تر از من کسی نیست جز این جوان سیاه پوست...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوجکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی ازاین سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی فکر کرد و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
به بهانه تصادفات مرگبار جاده ای در دشت مغان
بقلم: احد قاسمی

راهها و جاده ها در هر منطقه و کشوری بمنزله شریان و شاهرگ حیاتی آن به حساب میآید. وجود راهها باعث پویایی و تحرک هر منطقه میشود و این تحرک به نو به خود باعث توسعه و بهبود اقتصادی میشود و با توجه به روند توسعه روز افزون کشورها، اهمیت راهها روز به روز زیاد شده و بر میزان ترافیک آن ها نیز افزوده می شود. اهمیت راهها و شبکه ارتباطی و مواصلاتی در هر منطقه یا کشور از جمله مباحثی است که نمی توان از نقش آن در فرایند توسعه صرف نظر کرد.
در جهان امروز یکی از ارکان مهم توسعه اقتصادی، راهها با بازدهی مناسب هستند و در سالهای اخیر مدیریت نگهداری راهها به یک حرفه تخصصی تبدیل شده است. دشت مغان به لحاظ انزوای جغرافیایی و قرار گرفتن در نقطه صفرمرزی و مظلومیت تاریخی اش سالهای متمادی در تاریخ پرفراز و نشیب خود محروم از این امر مهم بوده است.زمانی که در سال 1344 طرح احداث سد میل مغان به اجرا در آمد کمتر کسی انتظار چنین توسعه پیش رونده ای را در منطقه پیش بینیمی کرد.اما این جلگه با همت مردان و زنان پر تلاش و رنجدیده اش تبدیل به نگین سبز آذربایجان ایران گردید.توسعه اقتصادی و ایجاد یکی از بزرگترین شرکتهای کشت و صنعت و دامپروری جهان در دشت مغان در وسعتی به مساحت 63 هزار هکتار ضرورت ایجاد جاده ای مناسب و راهگشا را در منطقه دشت مغان بوجود آورد. شهر پارساآباد (پارس آباد) که خود محصول این فرایند توسعه اقتصادی است تا پیش از احداث جاده کنار گذر رود ارس بوسیله یک رشته راه اصلی به شهر گرمی و از طریق این شهر به اردبیل وصل می شد.اما ایجاد شرکت کشت و صنعت و دامپروری مغان در دو سوم از وسعت دشت مغان و در مسیر جاده مشکین شهر و نیاز منطقه و بخصوص شرکت به جاده مواصلاتی باعث شد تا طرح ایجاد جاده پارس آباد- اردبیل سرعت بیشتری به خود بگیرد و این جاده پس از سالها انتظار به بهره برداری رسید.
تا همین یک دهه و نیم پیش این جاده در کنار جاده مواصلاتی پارس آباد- بیله سوار و گرمی نیاز ارتباطی و جاده ای مردم منطقه را بدون هیچ مشکلی بر آورده می ساخت.این راهها برای مردمی که به جز ایل راه (کوچ رو) راه دیگری را در منطقه ندیده بودند به مثابه جاده خوشبختی برای آنان به شمار میرفت.اما گذشت زمان این جاده ها را به قتلگاه همین مردم زحمتکش این دیار تبدیل کرده است . افزایش جمعیت منطقه ،عدم توسعه راههای ارتباطی و افزایش روز افزون و وحشتناک خودرو در خانوارهای دشت مغانی و از سوی دیگر افزایش کامیونهای باری و ترانزیت و خطوط تاکسیرانی بین شهری، کار را برای رانندگی در جادههای مغان سخت کرده است. مروری بر تصادفات و تلفات انسانی جاده ای یک دهه اخیر واقعیتهای تلخ تری را نمایان می سازد.این در حالی است ضایعه از دست رفتن جان انسانها محاسبه نشده است .ضایعهای که با هیچ چیز و به هیچ نحوی قابل جبران نیست بخصوص با توجه به قبیلهای و عشیرهای بودن خانوادههای مغانی مرگ یک نفر مشکلات روحی و روانی بسیاری را برای خانوادهها و اقوام آنان بوجود میآورد.
آمار تصادفات و تلفات جاده ای در مقیاس کشوری این نگرانی را بیشتر میسازد.ایران با داشتن یکصدم جمعیت جهان ،یک چهلم تصادفات دنیا را داراست. از سال 1365 سالانه 10 تا 15 درصد به حوادث جاده ای افزوده شده است و ایران در سال 1385 با بیش از 27هزار کشته ناشی از تصادفات جاده ای صدرنشین کشور های جهان است.در حالی که در سایر کشور ها به ازای هر 10 هزار خودرو سالیانه بین 6-5 مورد مرگ اتفاق می افتد، این رقم در کشور ما به 35 مورد برای هر 10 هزار خودرو می رسد. بطور کلی در ایران 90 درصد سفرها از طریق جاده انجام می شود. با توجه به نبود خط آهن ریلی در دشت مغان و سهم بسیار اندک ناوگان هوایی در جابجایی مسافر و بار می توان گفت بیش از 99 درصد سفر در دشت مغان از طریق جاده صورت میگیرد ،آن هم در جادههایی که امروزه بسیار حادثه خیز هستند. گذشته از غیر استاندارد بودن جاده ها افزایش خودرو در دشت مغان مطلقاً با بهبود و گسترش جاده ها تناسب ندارد. آمارها نشان می دهد بیش از 70 درصد تصادفات در کیلو متر 30 شهر ها اتفاق میافتد که میتوان با جدا سازی باندهای رفت و برگشت تا حدود زیادی از بروز تصادفات جلو گیری کرد.
اما مرگ و میر در جاده های مغان تنها به شلوغی جاده ها مربوط نیست. نبود آزاد راهها و بزرگراهها، خرابی راهها و فرسودگی خودروها بخصوص خودرو مورد استفاده عشایر و روستاییان منطقه دشت مغان نظیر تراکتور ،موتور سیکلت،کمباین و خودروهای قدیمی و از رده خارج و... از جمله عواملی است که به تصادف های بیشتر می انجامد .از طرفی حضور کامیونهای ترانزیتی و مسیر مواصلاتی که از این منطقه عبور و به مرزهای قفقاز و اروپا از طریق خاک جمهوری آذربایجان می انجامد یکی دیگر از مهمترین عوامل تصادفات در این منطقه است.
جاده های این منطقه که در دهه 40 طراحی شده است هم اکنون جوابگوی این میزان رفت و آمد نیست.آمار بالای تلفات جاده ای،عمر کوتاه و نیاز مکرر به باز سازی و نوسازی راهها و وجود نقاط حادثه خیز زیاد از جمله مشخصات شبکه حمل و نقل جاده ای دشت مغان است.در کنار مشکلات جادهای کمبود امکانات اورژانس به آمار کشته شدگان جادهای میافزاید.مناطقی در جادههای دشت مغان وجود دارند که در صورت بروز تصادف سنگین فقط باید شاهد سوختن خودروها و سرنشینان گرفتار آن در میان آهن پارهها بود.این مناطق محروم از ابتدایی ترین امکانات لازم برای جادههای برون شهری است.بیشتر مجروحان تصادفات جادهای توسط مردم عادی به بیمارستان منتقل میشوند. برای ایمنی جادهها لازم است به این مهم توجه جدی شود.با هر تصادفی که جادههای مغان رخ میدهد سبزی حیات آدهی در سیاهی سنگین آسفالت جادههای نگین سبز ایران خیلی ساده رنگ میبازند.
جادهها آمدهاند تا آدمها را پیوند دهند اما گویا شرایط همیشه اینگونه نیست و«فصل»آدمیان جایگزین «وصل» آنان شده است. حال چه باید کرد ؟در هر حال مسئولان میدانند که این موارد مشکلاتی است که با جان عده زیادی از هموطنان سر و کار دارد و باید تلاشهای خود را در زمینه بهبود این وضعیت نابسامان دو چندان کنند.با عنایت به اینکه اراضی دشت مغان بخصوص اراضی اطراف جادههای دشت مغانصاف و به لحاظ حریم قانونی، مشکلات پرداخت قیمت زمین مانند جاده های شمال ایران ندارند کار را برای احداث باندی دیگر در جوار جاده فعلی آسانتر میسازد. از طرفی توسعه حمل و نقل ریلی بجای جاده ،مهمترین و موثرترین راه برای افزایش ایمنی جادهها ،افزایش عمر جادهها و روسازی راهها،صرفه جویی در مصرف سوخت ،رسیدن به اهداف برنامه های توسعه و چشم انداز 20 ساله و از همه مهمتر کاهش کشتهها ،مجروحان و خسارات ناشی از سوانح رانندگی در جادههای دشت مغان است. همچنین فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی موقعیت مناسبی را برای افزایش همکاریهای جنوب – جنوب فراهم آورده است .جمهوریهای قفقاز بخصوص ارمنستان که محاط در خشکی می باشد، به اهمیت راههای ترانزیتی پی برده اند و به این ترتیب فرصت مناسبی برای افزایش ارتباطات منطقه ای ایجاد شده است که باید از آن نهایت بهره را به سود منافع منطقه و کشور برد و در این میان ایران باید بکوشد با همکاری همه جانبه منطقه ای در جستجوی یک سیستم حمل و نقل پیشرفته و مناسب تر در منطقه و یک رژیم حقوقی کارا و قابل اجرا برای تحقق اهداف خود در مسیر توسعه اقتصادی برآید.
در صورت اجرا و تکمیل پروژه جاده اردبیل- مغان مرز بیله سوار،تازهکندمرزی و اصلاندوز مهمترین نقطه برای اتصال به جمهوری آذربایجان و از طریق این کشور به کشورهای مشترک المنافع و در نهایت اروپا خواهد بود. برای نیل به این اهداف ایجاد وحدت رویه در بین نمایندگان مجلس استان اردبیل برای پیگیری و حل مشکل اعتبار ساخت و دو بانده نمودن جاده اردبیل- مغان در مجلس شورای اسلامی با توجه به تصویب آن ، فعال نمودن لابی نمایندگان استانهای اردبیل و آذربایجان شرقی و غربی و تلاش بیپایان مسئولین برای عملی ساختن طرح آزاد راه مغان- اردبیل، افزایش کنترل فیزیکی جادهها،ساماندهی و ترمیم علائم راهنمایی و رانندگی ،تقویت اورژانس جادهای و ایجاد تلفن امداد جاده ای با هدف کمکرسانی به مسافرین و مصدومان خواستههایی است که مردم دشت مغان بحق از مسئولین منطقه و استانی دارند. امید است دیگر شاهد مرگ هیچ هموطنی چه دشت مغانی و چه غیر دشت مغانی در جادهها و بخصوص در جادههای سرد و میان سبزهزارهای زیبای دشت مغان نباشیم. به امید آن روز